چشم های درشت سیاهت هنوز هم بهم زل زدن.
سه سال از اون خواب میگذره و توی بیداری تو هنوز نگاهم می کنی.بی حرفی ، بی کلامی.فقط چشمهات هستن و لبخندی که زیاد پر رنگ نیست.
سه سال می گذره و من هنوز انگار با یک شاخه گل آفتابگردون، مات ایستادم پشت در اون بیمارستان لعنتی و نگهبان هنوز تکرار می کنه: فوت کردن..فوت کردن..فوت کردن.
سه سال گذشت مینا خانوم!
چشم هات اما هنوز هم...
( به یاد مینا سلطانی که آفتابگردان بود و به آفتاب پیوست)