چای میل دارید بانو؟

 

صفحه نیازمندی های همشهری و آگهی های علامت خورده و نخورده لوله می شدند توی مشتم، خسته می شدم از پرسه زدنهای سرگیجه آور برای پیدا کردن خونه و باز بر می گشتم پیش تو که نگران بودی غذا خوردم یا نه و چای می ریختی برام...از بوی شیشه شور که پیچیده توی خونه خوشم میاد، فش فش می پاشمش به آینه قدی و شیشه پنجره و بعد انگار که دارم مهم ترین کار دنیا رو انجام میدم صفحه نیازمندی های همشهری رو می کشم روی آینه، روی شیشه و از صدای خش خش خفه تمیزی لذت می برم. چای خشک رو می ریزم توی قوری چینی اما هنوز زوده برای دم کردنش.

زنگ زدی به من که تازه وارد بودم توی این شهر و با خنده و شوخی همراهم کردی با خودت و عموها برای سفر یک روزه به مشهد و تا شب که رسیدیم هیچ نفهمیدم از لا به لای اشاره های پنهانی شما که همراهم شدید برای بردنم به مراسم ختم پدر بزرگی که وقتی بار سفر می بستم هنوز زنده بود...از این گلیم خوشم میاد، خودش رو جوری پهن کرده وسط این هال کوچیک که انگار همیشه جاش همینجا بوده، زیر و روش رو جارو می کنم و خنده ام می گیره از این جارو برقی قدیمی پر هیاهو که نمی تونه ببلعه صدای بنان رو که امروز موسیقی متن زندگی منه. قوری و چای خشکها هنوز باید منتظر بمونند.

خرداد بود، شب بود که جنازه ام رو انداختم گوشه تاکسی و اولین آدرسی که به ذهنم اومد رو گفتم:"اکباتان". در رو که باز کردی لبخندت محو شد و من 19 ساله رو توی بغل گرفتی تا مصیبت رفتن اون دخترک کرمانی رو روی شونه تو گریه کنم...پرتقالها رو می ریزم توی ظرف شویی و می شورمشون، ظرف میوه که آماده شد جعبه شیرینی رو درمیارم از توی یخچال و می چینمشون و هووووم! هوس انگیز شدن چقدر این خامه ها و شکلاتها کنار هم. کتری رو آب می کنم و میرم تا لباس عوض کنم و کنار چای خشکها بمونم منتظرت.

در که باز شد و تو با شوهر و دختر و داماد و نوه 2 ماهه ات وارد خونه کوچیکم شدی هیچ خبر نداشتی که داری از سالهای دور و نزدیک میای، از بین خاطره هام، از کنارم، از ته قلبم. "خوش اومدین عمه جون!" می خندی، می خندم...چای هم الانه که دم بکشه.

 

وقتی فقط ما خوابیم گویا

 

در مورد "وقتی همه خوابیم" هزار تا منتقد خوب و بد هستن که مطلب نوشتن و می نویسن و احتیاجی به روده درازی من یکی نیست. میشه گفت فیلم رو دوست داشتم،فضا سازی ها، نماها، داستان کلی و... حالا در مورد نقدهای بسیاری که به فیلم وارده مثل اینکه مژده شمسایی همون شمسایی سگ کشی بود با دیالوگهای متفاوت و اغراق و بزرگنمایی در شخصیت پردازی ها رو دیگه نمی شد به حساب سبک کارگردان گذاشت و از این دست رو میشه در مطالب جالبی مثل این خوند.

من فقط می تونم بگم چطور در طول فیلم سنگینی نگاه "بیضایی بزرگ" رو حس می کردم که تکیه زده بر صندلی کارگردانیش با نیمچه لبخندی تلخ و گزنده، چشم دوخته بود به امثال ما تماشاگران، روزنامه نگاران و عوام خاک بر سری که قدر هنرمندان بزرگی چون ایشون رو نمی دونیم، مایی که همانقدر از هنر به دوریم که سرمایه داران زالو صفت صنعت سینما، مایی که اصلا واژه "هنرمند" از سر ما زیادی است ؛ پس متبرک باد نام هنرمندان بزرگ که منزه اند از هر چیز جز هنر ناب.

اما تجربه جالبی بود تماشای فیلم بیضایی هم به این خاطر که بهانه خوبی شد برای یک شب خوب تر با رفقای بسیار خوب تر و هم به خاطر کشف این واقعیت که مرز میان بزرگ بودن و برج عاج نشین شدن مرز باریکی است خیلی باریک.

 

حل یک معمای تاریخی

 

خدمت اون دسته از عزیزانی که سوال براشون پیش میاد که پشه ها صبح ها کجا میرند و چرا زمستونا سر و کله شون پیدا نیست عارضم که در ظرفهای زمانی مذکور همه شون دار و دسته میشن میان خونه ما...جای دشمنان خالی!

 

از کنار گود

 

هی تو این مدت عیدی که وقت فراوون داشتم واسه وب گردی، سرک کشیدم به توییتر و فرند فید و هی وسوسه شدم که عضو شم، بعد هی تر دیدم که همین الانه هم این فیس بوک فاتحه خونده به زندگی ام دیگه ببین اوناها چه خواهند کرد با من بی جنبه.

این note و status گذاشتن توی فیس بوک اونقدر ساده و بی دغدغه انجام میشه که آدمیزاد دیگه واسه وبلاگ نوشتن هم تنبلی می کنه و همین شد که فعلنی گفتم تا به دست آوردن ظرفیتهای روحی و زمانی لازم، بی خیال پیوستن به فرفری ها و توییتی ها بشم. هرچند که کماکان به سر زدنهای کنار گودی به صفحه دوستان ادامه میدم...پدیده های کوچک پیچیده ای هستند انصافا این اعضای خانواده وب ۲

متفاهمانی که ما باشیم

 

(۲:۲۰ بعد از نیمه شب / مرجان دراز کشیده روی تخت و من نشستم پشت مانیتور)

من: مسواک نمی زنی کپک؟

مرجان: معلومه که می زنم، نخ دندون بده.

من (میرم و پس از اندکی جستجو برمی گردم): نخ دندون نداریم به جاش بستنی می خوری؟

مرجان: آره

من: نونی زعفرونی یا چوبی شکلاتی؟

مرجان: نونی زعفرونی

* یعنی من دیوونه این همه تفاهم منطقی خودمونم :دی

 

عقاید یک قیصر

 

نوع نگاهم به رفاقت عینهو فیلمای کیمیایی و چه بسا فیلم آبگوشتی های دهه ۴۰ می مونه و تعصبات خانوادگیم تو مایه های افاضات دون کورلئونه است. خلاصه اش میشه اینکه از اون حلقه های خاک گرفته فیلمم که دیدنش شاید جالب باشه اما دهه اش گذشته دیگه...از اون عتیقه های اصل.

 

88

 

دوستان! دشمنان! آشنایان! غریبه ها! مشتریان! رهگذارن! و ... هشتاد و هشت تون شاد و رنگی رنگی