"هیچ کس نفهمید که از کجا شروع شد..." به اینجا که می
رسد ساکت می شوند و می روند، همیشه همین بوده و هست. می روند و ما می مانیم روی
پله های سنگی و عمارت به جای تپشهای عاشقانه قلبهامان، می شنود که ما مدام فلسفه
می بافیم،بحث می کنیم و داد و قالهایمان که تمام شد باز سر کج می کنیم سمت اتاقها،
بی آنکه قصه ناتمام خاله ها و عموها و دایی ها و عمه ها را تمام کنیم. می بیند که
چه بیهوده می کوشیم برای خاموشی صدای موشهای توی سقف که شب و روز دیرکهای چوبی
بالای سرمان را می جوند راهی پیدا کنیم..این صدای خش خش عذاب آوری که جای آواز
غلغل دیگهای توی باغ را گرفته و تمامی هم ندارد.
هیچ
کس نفمید که از کجا شروع شد، نه ما، نه این خیل سن و سال دارهای خانه. فقط شاید
عمارت بداند و آن قدیمی ترهایی که آن بالا توی شاه نشین عمارت جا خوش کرده اند و قصه
هایشان همیشه با "قصه ما راست بود" تمام می شود و ... آخ! این موشهای
لعنتی که جا خوش کرده اند توی سقفها هم شاید بدانند،نمی دانم!
من
عادت کرده ام دلم که می گیرد ولو شوم روی قالی، زیر پنجره های بلند و دل خوش کنم
به بازی رنگها،وقتی که نور خورشید روی شیشه های سرخ و آبی و زرد می تابد. دست می کشم روی ریزماهی های فرش
و خیال می کنم که هنوز باغ پر از شمشادهای سبز و نمناک است و حوض بزرگ هنوز رنگ
فیروزه و ...آخ! این خش خش این خش خش نفرین شده اگر بگذارد، این خرده فرمایشات شاه
نشینها اگر اجازه دهد.
پاییز
و زمستان باشد یا بهار و تابستان فرقی نمی کند.هر روز خدا از آن سوی باغ صدای در
بزرگ آهنی می آید و ما نادیده می دانیم که باز یکی از همبازیها در حال رفتن
است.نادیده می بینیم که باز کسی چمدان در دست، آخرین نگاهش را به عمارت می اندازد
و در با ناله ای کشدار پشت سرش بسته می
شود. باز یک برگ چنار دیگر زرد می شود و سر می خورد پیش پای عمارت.بهار و تابستان
اگر باشد لب پایینی پدربزرگ می لرزد و پاییز و زمستان هم شانه های مادربزرگ زیر چادر نماز آهسته تکان می خورد.
توی
باغ جایی درست کرده ایم برای آتش افروختن و سوگ به سوگ روشنش می کنیم تا دور هم
جمع شویم _بی بحث و بی جدل_ برای زنده کردن خاطرات و شاید هم تنها نبودن. حالا این
آتش زود به زود روشن می شود و ما زود به زود دور هم جمع می شویم گرد شعله ها،کمی
گریه می کنیم،کمی آه می کشیم و برای هزارمین بار به قصه بی سرانجام "هیچ کس
نفهمید..." گوش می کنیم بعد هر کدام می خزیم توی اتاقها که عادت کنیم به
جاهای خالی.عادت کنیم به جای خالی بیتهای قیصر، به کتابخانه بی جعفر
شهیدی. می رویم ببینیم سرسرا بدون صدای دوتار حاج قربان چگونه است و بابا
عاملی که نباشد، بچه ها بی قصه چه می کنند. به صحنه نمایش بی نوشته های رادی،
به بازی جوانها بی آیدین نیکخواه، به صندلی خالی مهران قاسمی،نبودن احمد
بورقانی و به قابهای خالی از عکسهای نیکول فریدنی می رویم که عادت کنیم
و دعا کنیم آتش توی باغ لااقل تا رسیدن نوروز خاموش بماند.
هیچ
کس نفهمید که از کجا شروع شد...خب اما هیچ کس هم نمی داند چطور تمام می شود.من از
هر سوگ که بر می گردم،ولو می شوم روی فرش و رها می شوم در بازی رنگ خورشید و
پنجره. آخ موشها موشها...نه! غلتی می زنم روی قالی و می گویم نگران نباش مادربزرگ!
غمت نباشد پدربزرگ! یک روز بلند می شویم
یک رنگ حسابی به این حوض می زنیم و خدا را چه دیدی،شاید چند تا اطلسی تازه نفس هم
کاشتیم گوشه باغچه ها،بلاخره برای این خش خش منحوس هم فکری می کنیم.
عمارت
آرام می خندد. دل خوش می کنم به این شیشه های هنوز رنگی.آخر قصه های شرقی هر کدام
هزار و یک شب طول می کشند به این سادگی که تمام نمی شوند...