spanish cup

     

دریا لبخند می زند در دور دست ها

با دندانی از کف

لبی از آسمان

"لورکا"


چهره مرد هنرمند در جوانی

 

« تعطیلات به خانه رفتن! خیلی کیف داشت: بچه ها به او گفته بودند.صبح زود زمستان جلو در قلعه سوار کالسکه شدن. کالسکه ها روی ریگ ها حرکت می کردند. هورا کشیدن برای مدیر مدرسه. هورا! هورا! هورا! »*

ریز..ریز..ریز گوجه فرنگی های قرمز، ریز..ریز..ریز خیارهای سبز، میشن سالاد شیرازی تو کاسه سفالی با نمک و آبلیمو. تا سفره ی با طرح فلفل های رنگی پهن بشه روی زمین، برنج هم دم کشیده، بوی شویدهاش بلند شده و ماست هم از توی یخچال اومده بیرون.

 روی تخت، زیر باد کولر دراز می کشیدم و می خوندم: هزار فرسنگ زیر دریا، سفرهای گالیور، هاکلبری فین، سه گانه سه پایه ها،شازده کوچولو، بابا لنگ دراز، کلبه عمو تم،کلاس پرنده بعدترها بازم روی تخت، زیر باد کولر دراز می کشیدم و می خوندم: سووشون، بینوایان، جنگ و صلح، دن کیشوت، مسیح باز مصلوب، خاطرات یک خبرنگار، زندگی، جنگ و دیگر هیچ. تابستون ها اینجوری می گذشتن. همه امتحانای مدرسه با این خیال راحت تر می گذشتن که دیگه چیزی نمونده، تموم میشه و باز تخت و کولر و کتاب. لای کتاب ها زندگی خوب می گذشت، همه چیز ممکن بود، باشکوه بود و آینده همه چیز داشت مثل کتاب ها.

پنج شنبه، با سالاد شیرازی توی کاسه سفالی و بوی برنج و شوید دم کشیده. امروز آینده ست، آینده ای که توی رویاهای دوره دبستان و راهنمایی و دبیرستان بود، دیگه همه چیز ممکن نیست اما پنج شنبه ها ممکنه. تابستونه و تنها دلخوشی باز همون تخت و کولر و کتاب. جیمز جویس، امنیت روزهای بعد از مدرسه رو با خودش آورده.

* از متن «چهره مرد هنرمند در جوانی» نوشته جیمز جویس

 

راز چشمانش

 

                        


گاهی باید یک عمر بگذره تا بفهمی وقتی می شنوی: «پیچیده است» باید جواب بدی که: «مهم نیست» تا سرانجام اون لبخند مقاومت ناپذیر رو ببینی.

غافلگیری، خشم، شادی، غم، راز چشمانش اونقدر خوب بود که برای یک سردرد خفیف لذت بخش در نیمه شب و بعد از مدت ها نوشتن یک پست کافی باشه.