گوزنها،آدمها

 

فرامرز قریبیان با عینک بزرگ سیاه، دست بر روی زخم مشت به دیوار می کوبد و خراب رفیق است، بهروز وثوقی سیگار به لب و خمیده هی از این خماری تا آن خماری تاب می خورد. آن وسط آدمها هم برای خودشان می آیند و می روند و داد و بیداد می کنند و ظلم صاحبخانه و پلیس و مواد فروشها را به رخ می کشند...نیمه شبی هی فکر می کنم یعنی کجای این صحنه ها بود که مشامشان تیز شد از بوی دود؟ اولین شعله ها را وسط کدام یک از دیالوگها دیدند؟ و اولین جیغها؟ اولین هجمه ها برای خروج؟ اولین قلبی که ایستاد از تپش؟

از «گوزنها» بوی دود و آتش می آمد، پر از لنگه کفشهای نیم سوخته و صندلی های خاکستر شده بود و چهره هایی که دیگر نمی شد بازشناختشان در شامگاه شرجی 28 مرداد سال 57 در آبادان

 

* نوشته: "پیر شده بودی!" گاهی چیزی ته وجودمان می شکند که با هیچ اشک و لبخندی هم به هم نمی چسبد دیگر، پیر شدم؟ آره زهره! شاید..حتمن

و می دانم که کجا زاده شدم

 

دانشگاه تعطیل میشه یا نمیشه؟ دکتر فلانی رو تو سال جدید میشه باز تو اتاقش پیدا کرد یا نمیشه؟ امکانش هست که این موضوع خاص رو به عنوان پایان نامه برداشت یا امکانش نیست؟ آخرش می تونی با حق التحریرهای بخور و نمیر رو پای خودت وایستی یا نمی تونی؟ توانایی این رو داری که درگیر کارهای سازمانی نشی یا نداری؟ میشه،نمیشه؟ می تونم،نمی تونم؟...به جهنم! فوقش میری یه ور دنیا که هم بشه درست درس خوند و هم درست کار کرد اما این «به جهنم!» می ماسه توی ذهنم وقتی که فکر می کنم خب یعنی فوقش دیگه بی خیال دانشکده سه راه ضرابخونه؟ یعنی فوقش بی خیال صندلی های سنگی دور تئاتر شهر؟ یعنی فوقش بی خیال فلافل خوری های دست جمعی؟ یعنی فوقش بی خیال دوستایی که بشینین به چای خوردن و چرند بافتن؟ یعنی فوقش بی خیال سه راه ادبیات و کتاب فروشی امام؟ یعنی فوقش بی خیال شبگردی تو خیابونای آشنا؟ یعنی فوقش بی خیال «بچه ها فردا چی کاره این؟»

یعنی فوفش حال ما خوب است اما...

 

من سنگ پشت نیستم

و وطن من صدفی نیست

تا آن را بر پشت خود بپوشم

و هر جا که می خواهم بروم

من پرنده سپید نوروزی نیستم

که به هر کجا پرواز کنم

و بهاران به آن کوچ کنم

و بگویم: این وطن است...

من نیکو می دانم

که از هزاران سال پیش زاده شدم

و می دانم که کجا زاده شدم...

به من مگو که سگان پلیس

در شب بندرهای غربت ترا دنبال می کنند

و در شب فرودگاه وطنت نیز

تو اینجا و آنجا بی نوایی...

از کتاب زنی عاشق در میان دوات/ غادة السمان

 

میراث گرد گالیله

 

"اعتراف می کنم که دروغ گفته ام..اعتراف می کنم که زمین گرد نیست و مرکز جهان است."

و از پس قرنها راه می رویم ما بر زمین گردی که میراث گالیله است و با هیچ اعترافی صاف نشد، بی هیچ خاطره ای از آنها که گمان می کردند مرکز آفرینش اند و هستی به گردشان می چرخد.