گوزنها،آدمها
فرامرز قریبیان با عینک بزرگ سیاه، دست بر روی زخم مشت به دیوار می کوبد و خراب رفیق است، بهروز وثوقی سیگار به لب و خمیده هی از این خماری تا آن خماری تاب می خورد. آن وسط آدمها هم برای خودشان می آیند و می روند و داد و بیداد می کنند و ظلم صاحبخانه و پلیس و مواد فروشها را به رخ می کشند...نیمه شبی هی فکر می کنم یعنی کجای این صحنه ها بود که مشامشان تیز شد از بوی دود؟ اولین شعله ها را وسط کدام یک از دیالوگها دیدند؟ و اولین جیغها؟ اولین هجمه ها برای خروج؟ اولین قلبی که ایستاد از تپش؟
از «گوزنها» بوی دود و آتش می آمد، پر از لنگه کفشهای نیم سوخته و صندلی های خاکستر شده بود و چهره هایی که دیگر نمی شد بازشناختشان در شامگاه شرجی 28 مرداد سال 57 در آبادان
* نوشته: "پیر شده بودی!" گاهی چیزی ته وجودمان می شکند که با هیچ اشک و لبخندی هم به هم نمی چسبد دیگر، پیر شدم؟ آره زهره! شاید..حتمن