...رویاهایم به قواره دنیا درآمد *
شاملو، اخوان، لورکا، فروغ، نزار قبانی، وحشی بافقی، قیصر، براتیگان، نادر ابراهیمی، ویرجینیا وولف، بیژن نجدی، جیمز جویس، بیهقی و ... رو گذاشتیم توی جعبه ها. کتابخونۀ قرمز و سفید خالی شده و آدم غمش می گیره از قفسه های بی شعر و رمان، انگار که شاعرا رو چپونده باشی توی کارتن تخم مرغ تلاونگ (شرایط نگهداری: در دمای 0 تا 4 درجه نگهداری شود) و نویسنده ها رو توی کارتن تاژ (حاوی آنزیم جدید) و یکهو تنها شده باشی.
فکر می کنی خب نمیشه رفت پیش سوپری محله و گفت: بی زحمت چند تا کارتن خالی بدین که درخور شان نصر حامد ابوزید باشه یا مثلن به «چیستی فمینیسم» و «جنس ضعیف» بیاد! همین میشه که جعبه چی توز میده دستت که از اسنک حلقه ای متوسط و چه بسا اسنک توپی بزرگ خالی شده و تو با کتابهات پرش می کنی دوباره.
لباسها توی ساک و چمدون، پتوها و بالش ها توی کیسه های زرد و آبی و دی وی دی های فیلم و موسیقی توی کوله سبزه که با دقت میذاری یه کنج خونه که زیر دست و پا نمونه یه وقت. کم کم دارن جمع میشن اما چرا هی داره شلوغ تر میشه پس؟!
«فاجعه انسانی در غزه» رو تا می کنم جوری که عکس جسدهای خاکستری توی چشم نباشه و می چسبونمش گوشه اون تابلو سرخپوستیه که سال پیش از بابا کادو گرفتم، «فردید،فیلسوف آشفته» هم میره اون گوشه دیگه. «قدرت رسانه» و «غیبت شاخص ها در برنامه پنجم» هم افتادن روی زمین تا احتمالن نصیب یکی از این خنزر پنزرهای آشپزخونه بشن که هنوز روی اپن ولو موندن. حالا فکری شدم که یعنی من و گزارشهام دور چند تا تابلو چسبیدیم و جون چند تا بشقاب و قندون رو از ترک خوردن حفظ کردیم؟ «روزنامه نگاری به مثابه امنیت در اسباب کشی»، از تغییر دادن جهان که بگذریم اینم کاریه واسه خودش!
9-8 ساعت از آغاز عملیات جمع و جور و بسته بندی گذشته، باز کردن تخت ها و کتابخونه گمونم می مونه واسه صبح. وسط این کارتن ها و کیسه ها و روزنامه ها یاد فیلم heat و نیل مک کالی (رابرت دنیرو) افتادم که معتقد بود آدم باید یه جوری به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نباشه که بتونه در عرض 30 ثانیه همه چیز رو ول کنه و بزنه به چاک.
امشب همه چی به طرز بی ربطی مضحکه!
*کار بسته بندی کتابها تموم شده فقط این «ملاح خیابان ها»ی شمس لنگرودی جوری خودش رو گم و گور کرده بود که از شر کارتون خوابی در امان بمونه و حالا پیداش شده که لابد تیتر این پست رو انتخاب کنه...