زهرا جایی در پستی گفته بود که "...زنی میان من و نگار ایستاده بود و قفسهی رمانها را نگاه میکرد. خم شدم به جلو و انگار بخواهم مهمترین خبر عالم را از پشت آن مانع، به نگار بدهم گفتم اگر خود این پیرمرد بمیرد شک نکن دق میکنم. مهم بود. در آن لحظه مهم بود. نگار گفت من هم..."
این حرفها که زهرا اون موقع نوشت رو نمی دونم چطور اما اونقدر خوب بیان کرد که میشه به عنوان ساده ترین و کامل ترین تعریف مشتری های کتابفروشی انتشارات امام مشهد از احساسشون به آقای ریزنقش و مهربان کتابفروش به رسمیت شناخت.
آقای کتابفروش ما مثل کتابفروشهای روشنفکر تهران نیست البته(یا حتی مثل دانشجوهای همه چیز دان این روزها)، ته ریش داره با لباسهای ساده روشن، سیگار نمی کشه و بعید می دونم عادت به قهوه خوردن داشته باشه. نشنیدم که بین صحبتهاش یک خط در میون از فیلسوفها و جامعه شناسها نقل قول بیاره و ندیدم _هرگز_ که هنگام صحبت با مشتری های کتاب خون و اهل مباحثه ،دانسته هاش رو مثل سیلی به صورت آدمها بکوبه اما شنیدم و دیدم که بی نیکوتین و کافئین فکر روشنی داره و بی کپی-پیست کردن عقاید اندیشمندان محبوب، آدم محبوبیه و فاصله میون چهارراه دکترا و سه راه ادبیات رو برای کتابخونهای شهر با کتابفروشی و تواضع تمام نشدنی اش معنا می کنه.
* این پست بی بهانه نوشته شد، تنها ادای دینی است به مرد کتابفروش و قفسه های کتابش که آرامش بخشند.