بر روی خطوط موازی
گاهی هم سفر به تهران و نمایشگاه کتاب و همه اینها فقط بهانه ایست برای سوار قطار شدن. برای اینکه هر از گاهی لازمه که آدمیزاد سوار قطار بشه و بره. برای اینکه هیچ چیز مثل قطار شبیه زندگی نیست؛ اون راهروهای باریک و دراز،اون صدای یکنواخت حرکت چرخها روی ریل و نوری که از پنجره کوپه ها میدوه بر تاریکی دشتها و مزرعه ها، اون توقف آروم و کشدار در ایستگاههای کوچک و بزرگ بین راهی،اون زل زدن به هیچی وقتی همسفرها غرق خوابن و... نه هیچی تو این دنیا مثل سفر کردن با قطار شبیه به زندگی نیست.
وقتی روی اون خطوط موازی سفر می کنی، مغزت دکمه بازگشت میزنه و هرچی قطار پیشتر میره تو به عقب تر برمی گردی،به همه روزهای گذشته،به آدمهای گذشته،به تمام لحظاتی که کسی بوده یا نبوده که توی ایستگاه به استقبال و بدرقه ات اومده یا نیومده باشه،به همه چمدونهایی که پر یا خالی بوده، به غریبه هایی که همسفرت بودن در کوپه های تنگ و دلمرده و با تو از ناگفتنی ترین حرفهای زندگی شون حرف زدن چون می دونستن دیگه هرگز نمی بیننت.
"به کجا" زیاد مهم نیست،آدمیزاد گاهی فقط باید سوار قطار بشه و بره.