بحثهامون به مسئله حجاب ختم نشد. دایره بحث اونقدری وسیع شد که برسیم به کلیت سنتها و راه رفتن در مسیری که گاهی به سختی میشه گفت که راه ماست یا راه اجدادمون.به اینجا که رسیدیم خانم دکتر قصه مانندی گفت:

قصه مردی که متوجه میشه همسر جوونش برای درست کردن سوسیس، اول سر و ته اون رو جدا می کنه و بعد میندازه تو ماهیتابه و در جواب اینکه "خب چرا؟" پاسخی نداره جز اینکه "مادرم همیشه اینجوری سوسیس سرخ می کرد" و مادر اون هم جوابی نداشت جز اینکه "نمی دونم مادرم همیشه سر و ته سوسیس رو قبل از سرخ کردن می زد" و مادربزرگ که معمای سوسیس های بی سر و ته رو اینطور حل کرد:"سر و ته سوسیس رو می زدم چون ماهیتابه ام کوچیک بود و جا نداشت."

حالا این شاید حکایت ما و برخی از باورها و رفتارهامون باشه که هیچ جوابی براشون نداریم،جواب خیلی از درگیریهای ذهنی که از پس حل کردنشون بر نمیایم.

دلم می خواد بگردم ببینم چقدر از باورهای من با این تئوری سوسیسی همخونی دارن...ببینم رد پای ماهیتابه های کوچیک آباء و اجدادی رو کجاهای زندگی ام پیدا می کنم. فقط می ترسم این ردپاها زیاد باشن،زیادتر از اون چیزی که حدس می زنم.