مگر نمی شود که نیمه خرداد (این ماه بی رحم) یکباره، روی سر آدم آوار شود؟  یکدفعه و در یک لحظه کلی قصه و حادثه و خاطره گره بخورند به هم و در یک نقطه ناگهان یکی شوند. "سینما پارادیزو" را می بینم، "سال بلوا"ی معروفی را تمام می کنم و پس از 5 سال از آن 18خرداد، باز هم خاطرات "مینا" توی ذهنم رژه می روند و بعد دم غروب نیمه خرداد خبر درگذشت "نادر ابراهیمی" که میرسد فقط می توانم بنشینم لبه تخت و ببینم که چطور همه اینها می پیچند به هم و ناگهان یکی می شوند.

سینما پارادیزو فرو میریزد و تل خاکی می شود، سایه ترسناک دار سر می خورد در خیابانهای سنگسر و روی "نوشا"ی کتاب معروفی پارچه سفید می کشند، چشمهای مینا،دانشجوی ترم دوم پژوهشگری علامه عکسی می شود و می نشیند در قاب و یک بیت شعر که "پرنده رفتنی است..." و آخرین نامه از ساحل چمخاله بی جواب می ماند، بی پاسخی از هلیا.

و مگر نمی شود که اینها همه یکی باشند؟ عشقی،خاطره ای،دوستی،نویسنده ای ناگهان ناپدید می شود، چیزی در قلب آدم فرو می ریزد درست مثل آن سینمای قدیمی و مرگ...

"مرگ سخن دیگریست

مرگ سخن ساده ایست

و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت

که چه سوکوارانه است تمام پایانها..."

 

*پی نوشت: نثر این پست اندکی وام گرفته است از "سال بلوا"ی عباس معروفی، متن انتهایی وام گرفته از "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" از مرحوم ابراهیمی و این همه تلخی و این حسرت همیشگی وام گرفته از خرداد82؛ روز رفتن مینا سلطانی