«دویست چهارپایه عقب کشیده شد. دویست دانش آموز مدرسه با سر و صدا به طرف در خروجی غذا خوری هجوم آوردند.خوردن نهار در شبانه روزی کرشبرگ تمام شده بود.» فصل اول کتاب "کلاس پرنده" اینطور شروع می شد.

"اریش کستنر"، نویسنده آلمانی این کتاب رو خیلی ها با آثار معروفی مثل "امیل و کارآگاهان" و "خواهران غریب" می شناسند اما برای من اریش کستنر یعنی کلاس پرنده و قصه 5پسربچه ای که با هم در یک شبانه روزی زندگی می کردند.

  یادم نیست چندساله بودم که این کتاب رو هدیه گرفتم اما یادمه که تا سالها بعد این کتاب جزوی از زندگی ام شده بود و مثل دوره کردن یک ذکر برای گرفتن حاجت، هر از چندگاهی دوباره می خوندمش تا عدد این بازخوانی ها از 11 بار هم گذشت.  همیشه عادت داشتم که مدتی توی ذهنم غرق نقشهای کتابهایی که می خوندم بشم و حتی داستانها رو شاخ و برگ بدم و عوض کنم اما شاید اولین بار بود که سعی می کردم بفهمم اگر همین من واقعی توی داستانی باشه، به چه شخصیتی شبیه میشه و اینجوری بود که ناباورانه دیدم که از میون اون بچه ها، "سباستین"، پسر درونگرایی که ضعفها و تنهایی هاش رو به شیوه خودش مخفی می کرد و کتابهای قطور می خوند و کمی لودگی قاطی حرفهاش می کرد، انگار به من شبیه تر بود!

بگذریم! بهانه نوشتن این پست برمی گرده به کشف دوباره کلاس پرنده در good reads و کشف این نکته لذت بخش که خیلی از هم سن و سالهای من، این کتاب رو در همون سالها خوندن و دوست داشتن. حالا بعد از سالها دارم از این فکر که من هیچ وقت در خوندن و لذت بردن از این کتاب تنها نبودم، ذوق می کنم. و از این فکر که هرگز در کودکی و نوجوونی حتی حدس هم نمی زدم که روزی خودم جزئی از یک داستان مشابه بشم و اتاق خوابگاه دانشجویی برام نقش همون کلاس پرنده رو بازی کنه.

راستی همه کسانی که در حوزه کودک و نوجوان کارهای فرهنگی و ادبی می کنن، هیچ می دونن که دارن ذهن آدمها رو واسه همیشه شکل میدن؟