انگار که برگشته باشم به نوجوانی و دوران دبیرستان، اونجوری شدم؛ خیالاتی. نه اینکه توی این مدت بعد از 18 سالگی خیال پردازی نکرده باشم و رویا نبافته باشم ها، نه! همیشه ذهنم قصه های ریز و درشت می بافه واسه خودش ولی این خیالاتی که میگم یعنی زندگی واقعی به حال نیمه تعطیل دراومده.

حالا چند روزیه توی رویا زندگی می کنم؛ خوابم، بیداریم، غذا خوردنم، از روی خط عابر گذشتنم، خوندن و نوشتنم، همه چیز رفته تو قالب خیالات. این روزها زیاد خودم رو با لبخندهای بی دلیل یا خشمهای نامعلوم غافلگیر می کنم.

حالا نمی دونم جریان چیه، قرار بود آدم هرچی سنش بالاتر میره عاقل تر و واقع بین تر بشه، چرا داره چپه عمل می کنه پس ؟!