«شجاع باش بچه جان!..شجاع»

کولر آبی قراضه هوس کرده آخر شهریوری ما رو بکاره وسط دو راهی پنجره بسته و گرما یا پنجره باز و پشه و من هوس کردم با انگشتهای از روغن سیاه بنشینم روی پشت بام،پشت به دل و روده بیرون ریختش،به روی خودم نیارم که این بار حریفش نشدم و زل بزنم به خورشید دم غروب جمعه که دیگه داره می خزه لای ساختمونها. نسیم می زنه توی صورتم و می فهمم که باید قبول کنم دیگه، باید همینجا روی همین پشت بام قبول کنم.

«شجاع باش بچه جان!..شجاع»

نشستم این لبه و پای در هوا معلق موندم رو تاب میدم، انگشتهای سیاهم رو جوری نگه میدارم که لباسهام رو همرنگ خودشون نکنن و قبول می کنم که زندگی جدیدم این شکلیه. آدم باید یه روز بایسته و قبول کنه که کاری که شده، شده. یه روز باید قبول کنه..قبول کردم  که این منم، منی که از اواخر خرداد سال 88 شروع شد و نمیشه کتمانش کرد،نمیشه،نباید ازش فرار کرد. زل زدنها،بغض کردنها،اشکهایی که نمی ریزن،خشمها و خستگی ها به من اضافه شدن و نباید کتمانشون کنم. نباید از شنیدن اینکه «چته؟» مستاصل بشم.

«شجاع باش بچه جان!..شجاع»

تسمه پروانه برای خودش ولو شده و شاید مثل من داره چرخ خوردنهاش رو مرور می کنه، گرچه شک دارم بتونه در مورد موجودیتش تجدید نظر کنه اما به روش نمیارم، بهش لبخند می زنم که یعنی: «آره! می فهمم چی میگی.» می فهمین چی میگم؟ یه جا باید قبول کنیم که زخم خوردیم اما زنده ایم، نباید خودمون رو بزنیم به مردن و نباید هم که ادای آدمهای سالم رو دربیاریم، این ماییم، مای جدید، مای زخم خورده اما زنده. قرار نیست که بلند و بی پروا نخندیم و قرار نیست که هق هق گریه هامون رو چال کنیم.

شاید که خیلی ها زودتر به این نتیجه رسیدن و شاید برای بعضی های دیگه خیلی مونده تا اینجوری به قضیه نگاه کنن. شاید بعضی ها وقت تماشای یک فیلم، یا قبل از خواب یا وسط زمزمه یک شعر یا میانه راه خیابان انقلاب یا بعد از یک بحث طولانی به فکر این خود جدید افتاده باشند، خودی که برای ادامه دادن، برای فراموش نکردن احتیاج به شجاعت تازه ای داره. شاید بعضی ها هم روی پشت بام، با دستهای روغنی دل و روده کولر رو ریخته باشن سر جاش و پیچ گوشتی رو زده باشن زیر بغلشون و همینطور که می رفتن سراغ چای و نون پنیر افطار به خود جدیدشون گفته باشن:

«شجاع باش بچه جان!..شجاع»